5 شنبه 5 تیر ماه مامان مهمونی داشت و ما هم اونجا بودیم از قبل با حسین قرار گذاشته بودیم که ببریمت ختنه ات کنیم ؛ ساعت حدودای 5 بود که بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم بیمارستان الغدیر . فیش ها رو پرداخت کردیم و شما رو سپردیم به دکتر ؛از دمه در اتاق عمل فاصله گرفته بودم که اگه گریه کردی صدای گریه ات رو نشنوم ؛ حسابی اعصابم خرد بود و تحمل هیچ صدایی نداشتم ؛ ده دقیقه نگذشت که خانم پرستار رادین جیگرمو اورد به ما تحویل داد بر خلاف اونچه که بهم گفته بودن ، شما زیاد بی قراری نکردی و مثل همیشه اقا بودنتو به ما ثابت کردی ... یک ساعت نشد که برگشتیم خونه ؛ مهمونا هنوز بودن ، همه دورتو گفته بودنو و قربون صدقت میرفتن ؛ فقط شب موقعی که میخوا...